HadiMashayekhi نوشته شده: ↑شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵, ۹:۴۷ ق.ظ ۱ خَبَریست نورَسیده، تو مَگَر خَبَر نداری؟
جِگَرِ حَسود خون شُد، تو مَگَر جِگَر نداری؟
۲ قَمَریست رو نِموده، پَرِ نورْ بَرگُشوده
دل و چَشمْ وامْ بِسْتان زِ کسی، اگر نداری
۳ عَجَب از کَمانِ پنهان، شب و روز تیرْپَرّان
بِسِپار جان به تیرش، چه کُنی، سِپَر نداری
۴ مِسِ هستیاَت چو موسی، نه زِ کیمیاش زَر شُد؟
چه غَم است اگر چو قارون، به جَوالْ زَر نداری؟
۵ به دَرونِ توست مصری، که تویی شِکَرسِتانَش
چه غَم است اگر زِ بیرونْ مَدَدِ شِکَر نداری؟
۶ شُدهیی غُلامِ صورت، به مثالِ بُت پَرَستان
تو چو یوسُفی، وَلیکِن، به درون نَظَر نداری
۷ به خدا جَمالِ خود را چو در آیِنِه بِبینی
بُتِ خویش هم تو باشی، به کسی گُذَر نداری
۸ خِرَدا نه ظالمی تو، که وِرا چو ماه گویی؟
زِچه روشْ ماه گویی، تو مَگَر بَصَر نداری؟
۹ سَرِ توست چون چراغی، بگِرفته شش فَتیله
همه شش زِچیست روشن، اگر آن شَرَر نداری؟
۱۰ تَنِ توست هَمچو اُشتُر، که بَرَد به کعبهٔ دل
زِ خَری به حَج نرفتی، نه ازان که خَر نداری
۱۱ تو به کعبه گَر نرفتی، بِکَشانَدَت سَعادت
مَگُریز ای فُضولی، که زِحَق عَبَر نداری
تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
استاد حسین الهی قمشهای درباره عدم تناسب صفات با مقام آدمی میگوید: تو میدانی چه کسی هستی؟ اگر بدانی دیگر هیچ کار بدی نمیکنی! تو فقط به این دلیل کار بد میکنی که خودت را حقیر فرض کردی و خودت را پایین آوردی و نمیدانی چه پادشاهی هستی! «تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری».
به آدمها بفهمانند که داشتن برخی صفات، دون شأن آنهاست. تو اگر بفهمی که چقدر زیادی دیگر حسادت نمیکنی. حرص یعنی: من کم هستم! داشتن تمام این صفتها خندهدار است. کمدی یعنی عدم هماهنگی و این صفت حرص با آدمیت ما و با مقام عظیم الهی ما تناسب ندارد و چون تناسب ندارد خندهدار است. غرور خندهدار است. حسادت خندهدار است.//
جلوهگاه ملکوت است دلت بی خبری
ور نه از جلوه معشوق تو را کو اثری ؟
حضرت علامه حسن زاده آملی


