صفحه 7 از 7
Re: سخنان ناب
ارسال شده: دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴, ۱:۰۳ ب.ظ
توسط Ehsan
هوسی ست در سَرِ من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی
که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراقِ جانِ من گر ز دو دیده در فشاند
تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
جناب مولانا
Re: سخنان ناب
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴, ۱:۴۲ ب.ظ
توسط sunnymount
به نام معشوق
مشکن دل مرد مشتری را
بگذار ره ستمگری را
رحم آر مها که در شریعت
قربان نکنند لاغری را
مخمور توام به دست من ده
آن جام شراب گوهری را
پندی بده و به صلح آور
آن چشم خمار عبهری را
فرمای به هندوانِ جادو
کز حد نبرند ساحری را
در ششدرهای فتاد عاشق
بشکن درِ حبس ششدری را
یک لحظه معزمانه پیش آ
جمع آور حلقه پری را
سر مینهد این خمار از بن
هر لحظه شراب آن سری را
صد جا چو قلم میان ببسته
تُنگ شکر معسکری را
ای عشق برادرانه پیش آ
بگذار سلام سرسری را
ای ساقی روح از در حق
مگذار حق برادری را
ای نوح زمانه هین روان کن
این کشتی طبع لنگری را
ای نایب مصطفی بگردان
آن ساغر زفت کوثری را
پیغام ز نفخ صور داری
بگشای لب پیمبری را
ای سر خ صباغت علمدار
بگشا پر و بال جعفری را
پر لاله کن و پر از گل سرخ
این صحن رخ مزعفری را
اسپید نمیکنم دگر من
درریز رحیق احمری را
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴, ۲:۳۳ ب.ظ
توسط sunnymount
دامنکشان همی شد در شرب زرکشیده
صد ماهرو ز رشکش جَیب قصب دریده
از تاب آتش مِی، بر گِرد عارضش خوی
چون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح، شیرین، قدی بلند، چابک
رویی لطیف، زیبا، چشمی خوش، کشیده
یاقوت جانفزایش از آب لطف زاده
شمشاد خوشخرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین، وآن خندهٔ دلآشوب
وآن رفتن خوشش بین، وآن گام آرمیده
آن آهوی سیهچشم از دام ما برون شد
یاران چه چاره سازم با این دل رمیده؟
زنهار تا توانی اهل نظر میآزار
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
تا کی کِشم عتیبت؟ از چشم دلفریبت
روزی کرشمهای کن، ای یار برگزیده!
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ
بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
بس شکر بازگویم در بندگیِ خواجه
گر اوفتد به دستم آن میوهٔ رسیده
جناب خواجه شمسالدین محمد حضرت "حافظ شیرازی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵, ۱۱:۱۷ ق.ظ
توسط sunnymount
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دایماً بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زندهای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را دُرّ بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
جناب فَریدالدّین ابوحامِد محمّد ***عطّار نِیشابوری***
Re: سخنان ناب
ارسال شده: یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵, ۹:۳۹ ق.ظ
توسط sunnymount
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابهها بتابم
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم
به میانه قشورم همه از لباب گویم
من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم
من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش
خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ
تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن
تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم
به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم
نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسد
به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
بر رافضی چگونه ز بنی قحافه لافم
بر خارجی چگونه غم بوتراب گویم
چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم
چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم
دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵, ۱۰:۲۶ ب.ظ
توسط sunnymount
ای دوست! شکر بهتر یا آنک شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آنک قمر سازد؟
ای باغ! تویی خوشتر یا گلشنِ گل در تو؟
یا آنک برآرد گُل صد نرگس تر سازد؟
ای عقل! تو به باشی در دانش و در بینش
یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد؟
ای عشق! اگر چه تو آشفته و پُرتابی
چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد
بیخود شدهی آنم سرگشته و حیرانم
گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد
دریای دل از لطفش پُر خسرو و پُر شیرین
وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد
آن جمله گهرها را اندر شکند در عشق
وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد
شمسالحق تبریزی چون شمس دل ما را
در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵, ۸:۲۷ ب.ظ
توسط sunnymount
من بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟
من چَند تو را گفتم: «کم خور، دو سه پیمانه!»؟
در شهر یکی کس را، هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زِ بَرِ دستی
وان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه
تو، وقفِ خراباتی، دخلت مِی و خرجت مِی
زین وقف به هُشیاران، مَسپار یکی دانه
ای لولیِ بَربَطزن! تو مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
از خانه بُرون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بیلَنگر، کَژ میشد و مَژ میشد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!
نیمیم ز تُرکستان، نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»
گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»
گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»
من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
در حلقهٔ لَنگانی، میبایدْت لنگیدن
این پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟
سَرمستِ چنان خوبی، کی کم بُوَد از چوبی؟
برخاست فَغان آخر، از اُستُنِ حَنّانه
شمسالحقِ تبریزی! از خلق، چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵, ۱۲:۲۱ ب.ظ
توسط sunnymount
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ﴿١﴾
هنگامی که یاری خدا و [آن] پیروزی فرا رسد،
وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿٢﴾
و مردم را ببینی که گروه گروه در دین خدا درآیند،
فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ ۚ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا ﴿٣﴾
پس پروردگارت را همراه با سپاس و ستایش تسبیح گوی، و از او آمرزش بخواه، که او همواره توبه پذیر است.
سالروز رحلت حضرت محمد (ص) پیامبر رافت و مهربانی و حضرت حسن مجتبی کریم اهل بهشت بر همه عزیزان تسلیت باد.
Re: سخنان ناب
ارسال شده: دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵, ۵:۱۳ ب.ظ
توسط sunnymount
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دان
مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت
برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟
چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟
سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟
جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر ***** بلاش، ور نخری سرکه باش
عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر
جملهٔ جانهای پاک، گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت
در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش
خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا
تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵, ۹:۳۲ ب.ظ
توسط sunnymount
بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: سهشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵, ۸:۳۴ ب.ظ
توسط sunnymount
من که حیران ز ملاقات توام
چون خیالی ز خیالات توام
به مراعات کنی دلجویی
اه که بیدل ز مراعات توام
ذات من نقش صفات خوش توست
من مگر خود صفت ذات توام
گر کرامات ببخشد کرمت
مو به مو لطف و کرامات توام
نقش و اندیشه من از دم توست
گویی الفاظ و عبارات توام
گاه شه بودم و گاهت بنده
این زمان هر دو نیم مات توام
دل زجاج آمد و نورت مصباح
من بیدل شده مشکات توام
ای مهندس که تو را لوحم و خاک
چون رقم محو تو و اثبات توام
چه کنم ذکر که من ذکر توام
چه کنم رای که رایات توام
سنریهم شد و فی انفسهم
هم توام خوان که ز آیات توام
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"
Re: سخنان ناب
ارسال شده: پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۵, ۲:۵۲ ب.ظ
توسط Ehsan
تنِ خاکی به دنیا بس عجین و جان غریب است
جهان اندر فریب اندر فریب اندر فریب است
نخواهد جان به غیر از روی ماهش
که سلطانِ نصیرِ آن پری بس ...
Re: سخنان ناب
ارسال شده: شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵, ۹:۴۷ ق.ظ
توسط HadiMashayekhi
۱ خَبَریست نورَسیده، تو مَگَر خَبَر نداری؟
جِگَرِ حَسود خون شُد، تو مَگَر جِگَر نداری؟
۲ قَمَریست رو نِموده، پَرِ نورْ بَرگُشوده
دل و چَشمْ وامْ بِسْتان زِ کسی، اگر نداری
۳ عَجَب از کَمانِ پنهان، شب و روز تیرْپَرّان
بِسِپار جان به تیرش، چه کُنی، سِپَر نداری
۴ مِسِ هستیاَت چو موسی، نه زِ کیمیاش زَر شُد؟
چه غَم است اگر چو قارون، به جَوالْ زَر نداری؟
۵ به دَرونِ توست مصری، که تویی شِکَرسِتانَش
چه غَم است اگر زِ بیرونْ مَدَدِ شِکَر نداری؟
۶ شُدهیی غُلامِ صورت، به مثالِ بُت پَرَستان
تو چو یوسُفی، وَلیکِن، به درون نَظَر نداری
۷ به خدا جَمالِ خود را چو در آیِنِه بِبینی
بُتِ خویش هم تو باشی، به کسی گُذَر نداری
۸ خِرَدا نه ظالمی تو، که وِرا چو ماه گویی؟
زِچه روشْ ماه گویی، تو مَگَر بَصَر نداری؟
۹ سَرِ توست چون چراغی، بگِرفته شش فَتیله
همه شش زِچیست روشن، اگر آن شَرَر نداری؟
۱۰ تَنِ توست هَمچو اُشتُر، که بَرَد به کعبهٔ دل
زِ خَری به حَج نرفتی، نه ازان که خَر نداری
۱۱ تو به کعبه گَر نرفتی، بِکَشانَدَت سَعادت
مَگُریز ای فُضولی، که زِحَق عَبَر نداری
تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
استاد حسین الهی قمشهای درباره عدم تناسب صفات با مقام آدمی میگوید: تو میدانی چه کسی هستی؟ اگر بدانی دیگر هیچ کار بدی نمیکنی! تو فقط به این دلیل کار بد میکنی که خودت را حقیر فرض کردی و خودت را پایین آوردی و نمیدانی چه پادشاهی هستی! «تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری».
به آدمها بفهمانند که داشتن برخی صفات، دون شأن آنهاست. تو اگر بفهمی که چقدر زیادی دیگر حسادت نمیکنی. حرص یعنی: من کم هستم! داشتن تمام این صفتها خندهدار است. کمدی یعنی عدم هماهنگی و این صفت حرص با آدمیت ما و با مقام عظیم الهی ما تناسب ندارد و چون تناسب ندارد خندهدار است. غرور خندهدار است. حسادت خندهدار است.//
Re: سخنان ناب
ارسال شده: دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵, ۲:۱۲ ب.ظ
توسط Ehsan
HadiMashayekhi نوشته شده: ↑شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵, ۹:۴۷ ق.ظ
۱ خَبَریست نورَسیده، تو مَگَر خَبَر نداری؟
جِگَرِ حَسود خون شُد، تو مَگَر جِگَر نداری؟
۲ قَمَریست رو نِموده، پَرِ نورْ بَرگُشوده
دل و چَشمْ وامْ بِسْتان زِ کسی، اگر نداری
۳ عَجَب از کَمانِ پنهان، شب و روز تیرْپَرّان
بِسِپار جان به تیرش، چه کُنی، سِپَر نداری
۴ مِسِ هستیاَت چو موسی، نه زِ کیمیاش زَر شُد؟
چه غَم است اگر چو قارون، به جَوالْ زَر نداری؟
۵ به دَرونِ توست مصری، که تویی شِکَرسِتانَش
چه غَم است اگر زِ بیرونْ مَدَدِ شِکَر نداری؟
۶ شُدهیی غُلامِ صورت، به مثالِ بُت پَرَستان
تو چو یوسُفی، وَلیکِن، به درون نَظَر نداری
۷ به خدا جَمالِ خود را چو در آیِنِه بِبینی
بُتِ خویش هم تو باشی، به کسی گُذَر نداری
۸ خِرَدا نه ظالمی تو، که وِرا چو ماه گویی؟
زِچه روشْ ماه گویی، تو مَگَر بَصَر نداری؟
۹ سَرِ توست چون چراغی، بگِرفته شش فَتیله
همه شش زِچیست روشن، اگر آن شَرَر نداری؟
۱۰ تَنِ توست هَمچو اُشتُر، که بَرَد به کعبهٔ دل
زِ خَری به حَج نرفتی، نه ازان که خَر نداری
۱۱ تو به کعبه گَر نرفتی، بِکَشانَدَت سَعادت
مَگُریز ای فُضولی، که زِحَق عَبَر نداری
تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
استاد حسین الهی قمشهای درباره عدم تناسب صفات با مقام آدمی میگوید: تو میدانی چه کسی هستی؟ اگر بدانی دیگر هیچ کار بدی نمیکنی! تو فقط به این دلیل کار بد میکنی که خودت را حقیر فرض کردی و خودت را پایین آوردی و نمیدانی چه پادشاهی هستی! «تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری».
به آدمها بفهمانند که داشتن برخی صفات، دون شأن آنهاست. تو اگر بفهمی که چقدر زیادی دیگر حسادت نمیکنی. حرص یعنی: من کم هستم! داشتن تمام این صفتها خندهدار است. کمدی یعنی عدم هماهنگی و این صفت حرص با آدمیت ما و با مقام عظیم الهی ما تناسب ندارد و چون تناسب ندارد خندهدار است. غرور خندهدار است. حسادت خندهدار است.//

جلوهگاه ملکوت است دلت بی خبری
ور نه از جلوه معشوق تو را کو اثری ؟
حضرت علامه حسن زاده آملی

Re: سخنان ناب
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵, ۹:۰۹ ب.ظ
توسط HadiMashayekhi
در هوای تو (یارا یارا)
خواننده: علیرضا افتخاری
آهنگساز: عباس خوشدل
شاعر: قیصر امین پور

یارا یارا گاهی دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن

چشم تار دل را چو مسیحا
به دمیدن آهی روشن کن
بی تو برگی زردم

به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت

ای نوای نایم

به هوای تو می آیم

که دمی نفس کنم تازه در هوایت

به نسیم کویت ای گل

به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم

با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم
باغم بهارم باش
موجم کنارم باش
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
به نسیم کویت ای گل
به شمیم بویت ای گل

در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم

با یادت ای گل هر شب

در دل چراغی دارم
باغم بهارم باش
🎙 موجم کنارم باش 🎙
بی تو برگی زردم

به هوای تو می گردم

که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم

به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت

بی تو برگی زردم

به هوای تو می گردم

که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم

به هوای تو می آیم

که دمی نفس کنم تازه در هوایت

تا فدا کنم جان و دل برایت

Re: سخنان ناب
ارسال شده: سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵, ۵:۲۶ ب.ظ
توسط HadiMashayekhi
از حضرت محمد (ص) نقل شده : قسم به آن خداوندی که من را به پیامبری انتخاب کرد، هر که این دعا را بنویسد و به همراه داشته یا در خانه و مغازه خود قرار دهد، فقر او به ثروت و روزی بسیار تبدیل میشود.
“یا اللهُ یا رَبِّ یا حَیُّ یا قَیّوم یا ذَالجَلالِ وَالاکرام اَسئَلُکَ بِاسمِکَ اَلعَظیم اَلاَعظَم اَن تَرزُقََنی رَزقاً حَلالاً طَیِّباً بِرَحمَتِکَ الواسِعَه یا اَرحَمَ الرّاحِمِین”
الهی آمین
Re: سخنان ناب
ارسال شده: جمعه ۱ آبان ۱۴۰۵, ۱۰:۰۶ ق.ظ
توسط sunnymount
دلاراما چنین زیبا چرایی
چنین چست و چنین رعنا چرایی
گرفتم من که جانی و جهانی
چنین جان و جهان آرا چرایی
گرفتم من که الیاسی و خضری
چو آب خضر عمرافزا چرایی
گرفتم من که دنیایی و دینی
چو دنیا مایه سودا چرایی
گرفتم گنج قارونی به خوبی
چو موسی با ید بیضا چرایی
ز رشکت دوست خون دوست ریزد
بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی
چو نور تو گرفت از قاف تا قاف
نهان از دیده چون عنقا چرایی
ندارد هیچ حلوا طبع صهبا
تو هم حلوا و هم صهبا چرایی
ز عشق گفت تو با خود بجنگم
که پیش چون ویی گویا چرایی
"حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی"